مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

357

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : اى خادمان ، اين پليدك را بگيريد ، خادمان ، او را گرفته ، بفرمان دختر ملك چندان بزدند كه خون از تمامت تن عجوز برفت و بى خود بيفتاد . آنگاه كنيزكان را فرمود كه از پاى او گرفته ، بكشند و كنيزكى را گفت كه در نزد سر او بايستد . هروقت كه او به خود آيد ، به او بگويد كه ملكه سوگند ياد كرده است كه ترا نگذارد پيرامون قصر قدم نهى . اگر تو برين قصر بازگردى ، بكشتن تو فرمان خواهم داد . چون عجوز به خود آمد ، كنيزك پيغام بگزارد . عجوز از قصر بدر شد و بدوش حمالى برنشسته ، بخانهء خود رفت . دختر ملك ، طبيبى از پى او بفرستاد كه او را دارو دهد و مرهم نهد . طبيب ، فرمان را پذيره شد . در اندك زمانى عجوز بهبودى يافت و سوار گشته ، بسوى ملك‌زاده رفت و سخت محزون بود . چون ملك‌زاده ، عجوز را بديد ، برپاى خاست و او را سلام داد . چون او را رنجور يافت ، از حالت او پرسيد . عجوز آنچه از ملكه بر وى رفته بود ، بازگفت . كار ملكزاده دشوار شد و افسوس خورده ، گفت : به خدا سوگند ماجراى تو به من دشوار شد . و لكن اى مادر ، با من بگو كه ناخوش داشتن دختر ملك ، مردان را از بهر چيست ؟ عجوز گفت : اى فرزند ، ملكه را باغى است خرم كه در روى زمين ، بهتر از او مكانى نيست . اتفاقا ملكه شبى از شبها خفته بود . در خواب ديد كه بتفرج باغ رفته و در آنجا صيادى است كه دام برنهاده و دانه بر آن ريخته و خود دور تر نشسته است . ساعتى رفت كه پرندگان بر آن دانه گرد آمدند . پرندهء نرينه در دام افتاد . پرندگان ديگر برميدند و مادينهء او نيز در ميان پرندگان بود . آن مادينه بسرعت بسوى او بازگشت و بدام نزديك شد و در خلاصى نرينهء خود همىكوشيد تا او را خلاص كرد و با همهء اينها صياد در خواب بود . چون صياد بيدار گشت ، بدام نظاره كرده ، ديد كه از هم گسيخته است . او را باصلاح آورده ، دوباره بگسترد و دانه فروريخت و دور تر از دام بنشست . پس از ساعتى پرندگان بدانه جمع آمدند و آن پرندهء نرينه و مادينه در ميان پرندگان بودند و دانه همىچيدند كه ناگاه آن پرندهء مادينه در دام افتاد . همهء پرندگان برميدند و نرينهء او نيز برفت و بسوى او بازنگشت . صياد پس از